بالاخره رسيد روزی که بايد می رسيد ...
منکه عیدی ام رو از آقام امام رضا (ع) دارم می گیرم . دعا می کنم شما هم هر چه زودتر به خواسته های دلتون برسید .

هیچوقت باورم نمی شد روزی که به عنوان خواستگاری پام رو توی خونه ای می گذارم اینقدر استرس داشته باشم
، هر چند که فقط چند لحظه اول با این استرس و اضطراب کشنده دست و پنجه نرم کردم ، ولی در نهایت خوشحالم که پیروز از میدان این نبرد بیرون اومدم .
با اینکه خیلی منتظر بودم ولی نمی دونم چرا حالا که بهش نزدیک شدم اینقدر دلهره دارم ! 
احساس سنگینی بار مسئولیت گاهی بدجوری می بردم به یه دنیای دیگه ...
اما در عین حال تداخل این دلهره و شادی که از درونم می جوشه گاهی اونقدر به هم می ریزدم که نمی دونم بالاخره باید چطور باهاشون کنار بیام ...!
...
شروع شور انگیز یه زندگی زیبا کم کم داره نزدیک می شه .
خدای بزرگ کمکم کن تا در تمام مراحل زندگی و در مقابله با مسائل زندگی چنان باشم که تو می پسندی. ...
آمين

گفتي كه آفتاب طلوعي دوباره خواهد كرد... اينك اميد من تو بگو آفتاب كو؟ ()سلام .
خوبید ؟ سلامتید ؟خوش می گذره ؟ از درس و مدرسه و دانشگاه چه خبر؟
با عرض معذرت که قسمت دوم کمی با تاخیر شد ... آخه کمی درگیر کار جدیدم بودم و کد بندی و حساب کتاب این دفاتر و همینطور هم ثبت نام ترم جدید و انتخاب واحد و ... باید ببخشید .
شما هم ببخش مهاجر جان ... در مورد بانوی گلم هم بله ... حق با شماست ... خودم هم بهش می گم " بیچاره تو که گیر من افتادی !...."
میلاد امام عصر ( عج ) هم مبارک باشه ....
.....
خب بریم سر اصل مطلب ... داشتم می گفتم که :
من ، پای تخته .... تو ، روی صندلی ...
من ، توی اتوبوس ...تو ، توی اتوبوس ....
من ، راهروی مترو ...
تو ، راهروی مترو ...
من ، نشسته و بی خیال ....
تو ... تو داشتی مطمئن قدم بر می داشتی ... داشتی با دوستت حرف می زدی ... چند تا صندلی مونده به من برسی ... پات لیز خورد .ناخود آگاه نیم خیز شدم . دوستت دستت رو گرفت . پات رو بالا آوردی و به پاشنه کفشت نگاه کردی ... پیش خودم گفتم : مگه مجبوری پاشنه به این بلندی بپوشی که اینجوری با عذاب راه بری ؟!....
پات رو گذاشتی زمین و با احتیاط قدم برداشتی ....
هفته بعد ...
من ، روی صندلی .... تو ، پای تخته ...
من ، فکرم درس بود ... تو ، فکرت درس بود ....
خدا وکیلی فقط درس بود ...
.......
...
..
.
دیگه ندیدمش ... از یادم رفته بود .... امتحان رو هم ( که به لطف اساتید ) سئوالها اونقدر اشکال چاپی داشت که وقت کم آوردم و گند زدم ... پاس کردم ولی نمره ام خوب نبود ...
.....
....
..
.
گذشت تا یه روز مهر ماه ... توی کلاس نقد شعر انجمن ادبی دانشکده نشسته بودم که دیدم مسئول امور دانشجویی خواهران به همراه یه دختر دیگه وارد شدند ... استاد سر کلاس بود ... بچه ها شعر می خوندند و استاد و بقیه نقدش می کردند . نقد که نه بیشتر نظراتشون رو می گفتند ... استاد به دختر تازه وارد اصرار کرد شعر بخونه ... اولش کمی من من کرد ولی قبول کرد ....
وقتی شعر می خوند حس کردم این صدا چقدر آشناست . من پشتم بهش بود . نمی دیدمش ...
تو فکرت شعر بود .... من فکرم شعر بود ....ولی حس کردم چقدر این صدا مثل مخمل ( منظورم مخمل گربه خونه مادر بزرگه نیست ها !) است نرم بود و لطیف . با یه چشم به هم زدن هنوز تو پیچ و خم فضای کوچه های شعرش داشتم گیج می خوردم و توی بوی بهار نارنج و چمن صحراش گیر کرده بودم و دست و پا می زدم که سوارش اومد و گرد غم قهوه ای رو به شعرش پاشید و ... دیدم دیگه زنگ صداش قطع شد. بچه ها نظرشون رو در مورد شعر گفتند ... منهم نظراتی داشتم که گفتم .
آخر کلاس وقتی بچه ها داشتند با استاد حرف می زدند و عده ای هم با هم سلام علیکی می کردند و خوش و بش می کردند دیدم سر صحبت رو باز کرد ...
گفت : ببخشید شما ترم پیش محاسبات 2 داشتید ؟
گفتم : بله .
گفت : با استاد محمودیان ؟!
گفتم : بله . چطور مگه ؟
گفت : منهم با استاد محمودیان کلاس داشتم . دو جلسه آخر هم شما رو دیدم . یکی از جلسات رو هم شما پای تخته بودید . درسته ...
گفتم : بله ...بله ... درسته ...
گفت : امتحان رو چیکار کردید ؟
گفتم : افتضاح کاشتم با اون بازی که در آوردند ....
.........
.....
...
خلاصه .... اینجوری شد که سر صحبت باز شد و کم کم هر روز که می گذشت دوست داشتم زودتر کلاسهای نقد شعر زودتر بیاد و نا خود آگاه هر هفته که اون شعری می خوند تو فکر این بودم که هفته بعد حتما جوابی برای شعر قبلی اش داشته باشم ....
..........
.....
...
این جریان ها اونقدر ادامه پیدا کرد که به اینجا رسید که دلم صاحب پیدا کرد .
..
اينجوری شد که مصداق اين مصرع شدم که :
دوش در حلقه ما قصه گيسوی تو بود ...تا دل شب سخن از سلسله موی تو بود ...
آقا بی تعارف بگم دلمون رو صاحب شد . اصلا نمی دونم چطوری و کی اومد جا خوش کرد ... فقط یکدفعه به خودم اومدم دیدم می خوامش صد تا .... هزار تا ... اصلا برو بالا ...
باور نمی کنی ؟ از خودش بپرس ......!
قربان شما
عزت زیاد .
گفتي كه آفتاب طلوعي دوباره خواهد كرد... اينك اميد من تو بگو آفتاب كو؟ ()